النا و الیکاالنا و الیکا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه سن داره

الناوالیکاهدیه های خداوند

بدون عنوان

اولین روزهاییکه سعی میکردین چهار دست وپا برین ولی خیلی زود خسته میشدین ومی خواستین بغلتون کنم ...
31 خرداد 1391

بدون عنوان

اولین روزهایی که به دنیا اومده بودین خیلی برای من سخت بود چون خیلی کار بود که باید انجام میدادم ونگران بودم که نکنه نتونم به همه کارها برسم اما مادر جون مهربونتون خیلی کمکمون کرد.موقعی که میخواستم ببرمتون حمام یا شبهاکه باهم برای شیر خوردن بیدار میشدین یا وقتی می خواستین بخوابین همیشه مادر جون بود که به من کمک می کرد.ما تا سه ماهگی پیش مادر جون بودیم ووقتی یاد گرفتم تنهایی این کارها رو بکنم از پیش مادر جون رفتیم.هنوز هم مادر جون اولین کسی هست که میتونه مشکلای مارو حل کنه وشما هم خیلی دوستش دارین. مادر جون وآقا جون همیشه سالم وسر حال باشین ...
30 خرداد 1391

بدون عنوان

شمانقاشی کشیدن رو خیلی دوست دارین هروقت دفترنقاشی تون رو میارم النامیگه مامان برام ماخ بکش الیکا هم زود میگه مامان برای من هم ماه بکش.بعدش بایدبراتون شکل دستتون رو بکشم چون خیلی دوست دارین بعدهم نوبت شماست که شکل دست من رو بکشین.همیشه موقع نقاشی کشیدن ازهمه ی رنگها استفاده میکنین واین خیلی برامون جالب هست.                                     ...
2 خرداد 1391

بدون عنوان

اولین باری که شمارو بردم پارک وخودتون تونستین بشینین روی زمین وتو بغل من نباشین دفعه های قبل که میرفتیم همش تو بغل من وبابا بودین اما از این دفعه به بعد دیگه میتونستین بشینین وخودتون چهاردست وپا هم می رفتین ...
20 ارديبهشت 1391

کوچولوهای من

این کیک تولددوسالگیتون هست از دو هفته قبلش دایم درباره روز تولدو فوت کردن شمع حرف می زدین اما شب تولدتون هرچی اصرارکردیم شمعهارو فوت نکردین به جای شما من وبابا فوت کردیم.همه ی کادوهاتون رو همون شب امتحان کردین وخیلی دیر خوابیدین. روز بعداز جشن تولدتون شمعهارودوباره براتون روشن کردم واین دفعه با یه فوت محکم خاموششون کردین.ایشالله همیشه سالم وخوشحال باشین ...
20 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

امروزاولین روزی است که داریم این وبلاگ رو برای دوقلوهامون درست می کنیم تا بعدها از خوندنش لذت ببرن وبادیدن عکسهاشون خوشحال بشن.اولین روزی که بابافهمیدشمادوتاهستیدخیلی خیلی خوشحال شد.همیشه دوست داشت دوقلوداشته باشه.حالامن وبابا عاشق شما هستیم ...
20 ارديبهشت 1391

کوچولوهای من

دیروز با هم رفتیم تو گلهاوسبزه ها گلا اونقدربلندبودنندکه به زحمت میتونستین راه برین اما با ذوق وشوق خاصی ادامه میدادین چندتاعکس خوشکل هم ازتون گرفتم.باهم گل چیدیم زدیم به موهامون.اماراه رفتن زیاد هنوز براتون راحت نیست بعدازاینکه النا گفت خسته شدم برگشتیم خونه ...
20 ارديبهشت 1391